مدتهاست كه ننوشتم، مدتهاست كه نگريستم و مدتهاست كه بار غم را از خودم دور نكرده ام. دلم گرفته ولي نمي توانم اشك بريزم كوه غصه هايم شكنجه سختي به قلب بيمارم مي دهند. چقدر سخت است عزيزي را دوست بداري كه آن را از تو دور كنند و ديگران نيز در به دست آوردنش همراهيت نكنند.
دلم چه حرفهايي را تحمل كرد و گوشهايم چه تهمت هايي شنيد و تنها لذت من تنهايي و تاريكي شب بود و دفتر خاطراتم و در تنهايي چشمهايم بي اختيار شروع به باريدن مي كند و چهره زيبايش تصوير زيبايي براي قلب بيمارم مي شود ولي افسوس او ديگر نيست و قلبم تنهاتر از گذشته به روزهاي با او بودن مي انديشد.


