باز هم امشب مست عطر وجودت هستم
باز هم دیوارهای فرسوده قلبم در حال فرو پاشیدنند
در این تاریکی و تنهایی با شب رازها گفتم
در این سکوت وهم آور
تیک تاک عقربه های ساعت
با گریه های آرام من هم آواز شده اند
خاطرات لحظه به لحظه در ذهنم مرور می شوند
و چون گردبادی احاطه ام کردند
قلبم در آتش هجران میسوزد
و باز تو نیستی که مرهمی بر آن بنهی ...
دلم رهایی می خواهد
رهایی از این فشارها
رهایی از این همه جدایی و فاصله ها
رهایی از دلتنگی ها ...
کجایی مهربان من ؟!
تو که میدانی چقدر دلتنگ وجودت هستم
چقدر دلتنگ در آغوش کشیدنت هستم
تو که میدانی یک لحظه دیدنت بوییدنت بوسیدنت
شنیدن آهنگ زیبای صدایت خنده هایت ...
غم ها و خستگی های وجودم را چون بارانی میشوید
و چگونه روحم را تازه میکند ...
مرا غرق کردی !!!
کاش می دانستی چه بر من گذشت
کاش میدانستی با رفتنت با من چه کردی
اما چه خوب ... !!!
چه خوب در این میان سهم تو وصال شد و سهم من فراق !
چه خوب اکنون این تو نیستی
که در غم دوری محبوب ضجه بزنی
چرا که دیدن وجود عزیز و مهربانت در عذاب
بارها دردناکترو سختتر بود ... (جیمبو)



