یاس می گوید "حسین"
احساس می گوید "حسین"
ساقی لب تشنگان عباس می گوید "حسین"
مست می گوید "حسین"
سرمست می گوید "حسین"
ساقی کرب و بلا تا هست می گوید "حسین"
خاک می گوید "حسین"
افلاک می گوید "حسین"
هر کسی که خورده شیر پاک می گوید "حسین" 
فرا رسیدن ایام سوگواری و عزاداری آقا ابا عبدالله الحسین(ع) رو به
پیشگاه امام زمام (عج) ، همچنین به تمامی شیفتگان و دلباختگان
حضرتش از صمیم قلبم تسلیت عرض می کنم.
به ديدارم اگر مي آيی بيا به انتهای جاده عشق به آنجا که آشيانه آخرين کبوتران عاشق است به نقطه ای که شمس طلوع می کند و به آن مرزی که خورشيد غروب مي کند و راهی که به انتهای جاده نزديک است آماده سفرشو و پا در جا ده ی عشق بگذار سفر به شهری که سکوت فرياد جدايی است و مقصد انتهائی بی معنا وکبوتران غريبانه می گريند و در انتظار مقصدی به نام رهایی ، حسرت می کشند انتها
پاییز مثل هر فصل دگر
باز آمد و رفت
و این رسم زمان من و توست!
هر آمدنی را رفتنیست در کار.
روزهای خزان همه یادگاران ِ تو اند!
روز میلاد ِ تو اند.
روز میلاد ِ منند.
روز میعاد من و تو.
من و دل ماندیم در حسرتِ تو
در حسرتِ یک پاییز دگر
آه ...پاییز هم آمد و رفت!
دل بسوزاند و برفت..
افسوس ....
پائیز هم آمد و رفت ...
باز آمد و رفت
و این رسم زمان من و توست!
هر آمدنی را رفتنیست در کار.
روزهای خزان همه یادگاران ِ تو اند!
روز میلاد ِ تو اند.
روز میلاد ِ منند.
روز میعاد من و تو.
من و دل ماندیم در حسرتِ تو
در حسرتِ یک پاییز دگر
آه ...پاییز هم آمد و رفت!
دل بسوزاند و برفت..
افسوس ....
پائیز هم آمد و رفت ...

دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود؛
فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول
می زدند و بیشتر می خواستند
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم
انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط
گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جایهر چیزی فریب می خورند
از شیطان بدم می آمد،حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت وگت .ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یکبار هم او فریب بخورد
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم
دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام
تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم
به میدان رسیدم.شیطان اما نبود
آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل
اشکهایم که تمام شد،بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم....صدای قلبم را
پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم
به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود


